سلام میخوام امروز خاطره
تعریف کنم،دقیقا نمیدونم چندم بود فکر کنم اوایل دی که من
مشهد قسمتم
شد،تو قطار تو کوپه ای که ما بودیم یه زن و شوهر جوان و یه زن و شوهر مسن بودن،بسیار
همسفرای خوبی
داشتیم،تو ایستگاه که قطار توقف داشت تو راه هم مسافر سوار میکرد،همینطور گرم صحبت با
خانم مسن بودم
که داشت از خاطرات گذشته اش و آرامش قدیم صحبت میکردم دیدم سر و صدا میاد فهمیدم
مامور قطار
میخواد مسافرای جدید راهنمایی کنه،چون اشتباهی رفته بودن تو یه کوپه دیگه.مسافرا 5 یا 6
دختر خانم
بودن که به اصرار رنگ و روغن میخواستن یکی از یکی متفاوتتر بشن از لباسا هم دیگه نمیگم،
اما خداییش همه
شون شبیه هم بودن،رنگا با هم فرق داشت وگرنه تفاوتی بینشون نبود،حالا خودشون هی اصرار
داشتن ما
متفاوتیم. اینا اشتباها رفته بودن تو کوپه دو تا اقا پسر به قول خودشون روشنفکر و مدرن.حالا
مامور قطار
میگفت خانما بفرمایید سرجاتون کوپه خالی هست،اینا اومدن برن اون آقا پسره از ته قطار داد
میزنه خب همین
جا
میموندین دیگه جا هست،و با اون دوستش بلند بلند خندیدن،یکی از دخترا هم با
افتخار و
خونسردی تموم نه آقا ممنونم...میگم واقعا چقدر دختره ذوق کرد
اونجوری بهش گفت،واقعا
بهش احترام گذاشت؟؟؟!!!
اون
خانم مسن برگشت گفت که میبینی تو رو خدا چی بهش میگه که یکی دیگه از همسفرا برگشت
گفت خب
خانم به آدمش نگاه میکنن،انقدر دوباره به خودم مثل همیشه به خاطر پوششم افتخااااار کردم
که حد نداشت...
یه وقتایی میشد اگه کسی عجله داشت،یه جای نامناسب اتوبوس مینشست ،جایی که همه
چشما به اون
قسمت بخوای نخوای برخورد میکرد،اونروز دو تا امتحان تو یه روز داشتم،یکی از امتحانا واقعا
مشکل بود،جامعه
شناسی توسعه،همه مطالب شکل هم منم دیگه حسابی خونده بودم،کلا خسته داشتم
برمیگشتم خونه تو
اتوبوس یه خانم براش جا نبود ایستاده بود وسط و منتظر بود یکی از اقایون به غیرت بیاد و بره
صندلی کنار راننده
بشینه تا اون خانم نره جلو کنار راننده،یکی از آقایون غیور بهش گفت،جا نداری،خب برو همون
جلو بشین
دیگه،بهش گفت شما بلند نمیشین برین جلو بشینین،بهش گفت حالا برو دیگه تو این مسائل مثلا
اقایون افضل
ترن،یکی از خانما از غیرت این آقا حرصش گرفته بود بهش گفت برو که اگه تصادف شد شما بری
تو شیشه،گفتم پسره دیگه الان هیچی نمیگه،گفت بنده خدا اگه ما ها بریم بمیریم که شوهر
نمیکنی،همینجوریشم
تعداد مردان کمه دلم میخواست یکی بکوبم تو دهن اون خوش غیرت،تا
خود خونه
به این فکر میکردم چقدر راحت حرمتها شکسته میشه...
- 22 بهمن حسابی حالمو جا آورد.
-امسال سرزمین نور نمیتونم برم هر کسی که رفت مناطق جنگی،برای منم خیلی خیلی دعا
کنه
-ضد انقلاب،دشمن،حسود یا هر چی،شاعر میگه هر دم از این باغ بری میرسد،تازه تر از تازه
تری میرسد میخواستی روز 22 بهمن ببینی همه اون ادما کارمند یا دانش اموز نبودن که به
قول شما به زور پرچم شرکت داده باشن دستشونو بگن برین راهپیمایی یادمه روز قدس
همچین ادعایی کردی،حنات دیگه رنگی نداره،محترم.مردم عضو جمهوری اسلامی
ایرانن،تو
خوش باش...سرخوش